تبليغاتX
ذهن آزاد
ذهن آزاد

استفان كاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین

حرف انیشتین است كه می‌گوید:

« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به
گرایش‌ها و رفتارتان توجه كنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های كوانتومی
بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد كنید باید نگرش‌ها و
برداشت‌هایتان را عوض كنید .»
او حرفهایش را با یك مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌كند:

« صبح یك روز تعطیل در نیویورك سوار اتوبوس شدم. تقریباً یك سوم اتوبوس پر شده
بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی
سرشار از آرامش و سكوتی دلپذیر برقرار بود تا اینكه مرد میانسالی با بچه‌هایش
سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر كرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه
انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌كردند. یكی از بچه‌ها با صدای
بلند گریه می‌كرد و یكی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌كشید و خلاصه
اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها كه دقیقاً در صندلی
جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افكار خودش بود.
بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازكردم كه:

«آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید
جلویشان را بگیرید؟»
مرد كه انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، كمی خودش را روی
صندلی جابجا كرد و گفت:
بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم كه
همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است... من واقعاً گیجم و
نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم كه خودم باید چه كار كنم و
... و بغضش تركید و اشكش سرازیر شد.»

استفان كاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:

« صادقانه بگویید آیا اكنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این
طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد كه نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ »
و خودش ادامه می‌دهد كه:
« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً
مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا كمكی از دست من ساخته است؟ و....

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم كه این مرد چطور می‌تواند تا این
اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از
صمیم قلب می‌خواستم كه هر كمكی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

حقیقت این است كه به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. كلید یا
راه حل هر مسئله‌ای این است كه به شیشه‌های عینكی كه به چشم داریم بنگریم؛
شاید هرازگاه لازم باشد كه رنگ آنها را عوض كنیم و در واقع برداشت یا نقش
خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و
تفسیر كنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلكه تعبیر و تفسیر ما از آن است!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 11:55 توسط محمد حسين خدابخش| |

ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد ، تا اینکه دروغی آرامم کند. . .
 
..........................................................................
 
تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی‌!
یکی‌ دیروز و یکی‌ فردا . . .
 
..........................................................................
 
خوبی بادبادک اینه که
می‌دونه زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده
ولی بازم تو آسمون می‌رقصه و می‌خنده . . .
 
..........................................................................
 
با کسی زندگی کن که مجبور نباشی
یه عمر برای راضی نگه داشتنش فیلم بازی کنی . . .
 
..........................................................................
 
انسان مجموعه ای از آنچه که دارد نیست ؛
بلکه انسان مجموعه ای است از آنچه که هنوز ندارد، اما می تواند داشته باشد . . .
 
..........................................................................
 
مردمی که گل ها را دوست میدارند خود از ان گل ها دوست داشتنی ترند . . .
 
..........................................................................
 
تهمت مثل زغال است اگر نسوزاند سیاه می کند . . .
 
..........................................................................
 
چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است . . .
 
ادامه مطلب را بخوانید.

:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 18:46 توسط محمد حسين خدابخش| |

بيل گيتس  هر از گاهی در دانشگاهها و دبيرستانهای آمريکا با دانشجويان و دانش آموزان  ملاقات  داشته  و برای  آنها  سخنرانی می کند .گيتس  اخيرا طی يک  سخنرانی  در يکی  از دبيرستانهای  آمريکا  خطاب به دانش آموزان  جمله ای  گفت که خيلی  سروصدا کرد. او گفت  در دبيرستان های آمريکا خيلی  چيزها  را به دانش  آموزان نمی آموزند.او در ادامه سخنرانی اش هفت اصل مهم را که  دانش آموزان در دبيرستان فرا نمی گيرند به شرح زير نام  برد:

اصل اول : در زندگی  هيچ چيز  عادلانه نيست  و بهتر است  با اين حقيقت کنار بياييد.

اصل دوم: دنيا  هيچ ارزشی برای  عزت نفس  شما قايل  نيست .در اين دنيا  از شما انتظار می رود  قبل از اينکه  نسبت به خودتان  احساس خوبی داشته باشيد کار مثبتی  انجام دهيد.

اصل سوم : پس  از فارغ التحصيل شدن  از دبيرستان  و استخدام  شدن، کسی به شما حقوق فوق  العاده  زيادی  پرداخت نخواهد کرد.به همين  ترتيب قبل از  آنکه بتوانيد به مقام  و موقعيت بالاتری  برسيد بايد برای  مقام و مزايايش زحمت بکشيد.

اصل چهارم : اگر فکر می کنيد آموزگارتان سخت گير  است در اشتباه هستيد.پس  از استخدام شدن  متوجه خواهيد شد که رييس  شما سخت گيرتر از آموزگارتان است چون  امنيت  شغلی  آموزگارتان  را ندارد.

اصل پنجم : آشپزی  در رستورانها  با غرور و شان  شما تضاد ندارد.پدربزرگ های ما برای  اين کار  اصطلاح  ديگری  داشتند از نظر آنها  اين  کار يک فرصت  بود .

اصل ششم : اگر در کارتان موفق نيستيد والدين خودتان را ملامت  نکنيد از ناليدن  دست بکشيد و از  اشتباهات خود درس  بگيريد.

اصل هفتم : قبل از آنکه  شما  متولد بشويد  والدين  شما هم جوانان  پر شوری  بودند و شايد  هرگز  به قدری که اکنون  به نظر شما می رسد  ملال آور نبوده اند.

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 17:51 توسط محمد حسين خدابخش| |

شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه ازمسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود

 

 در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 17:16 توسط محمد حسين خدابخش| |

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر از گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
او جلوی یک مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود ... بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و ... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت، پول نمی خواد !
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلوی دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت.
فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته شده بود "قاتل فراری" و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم.
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد !!!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 12:47 توسط محمد حسين خدابخش| |

گروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول به بازی کردن بودند.
یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی آن دیگری غیرقابل استفاده.
تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان ریل غیرقابل استفاده خوابش برد.
3 بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم، همان جا خوابشان برد.
قطار در حال آمدن بود و سوزنبان تنها می بایست تصمیم صحیحی بگیرد ...
سوزنبان می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل استفاده هدایت کند و از این طریق جان 3 فرزند را نجات دهد و نتها 1 کودک قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار را تغییر نداده و اجازه دهد که قطار به راه خود ادامه دهد.

سوال: اگر شما به جای سوزنبان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع تصمیمی می گرفتید؟

بیشتر مردم ممکن است منحرف کردن مسیر قطار را برای نجات 3 کودک انتخاب کنند و 1 کودک را قربانی ماجرا بدانند که البته از نظر اخلاقی و عاطفی شاید تصمیم صحیح به نظر برسد اما از دیدگاه مدیریتی چطور ... ؟
در این تصمیم، آن (1) کودک عاقل به خاطر دوستان نادان خود (3 کودک دیگر) که تصمیم گرفته بودند در آن مسیر اشتباه و خطرناک (ریل سالم) بازی کنند، قربانی می شود.
این نوع تصمیم گیری معضلی است كه هر روز در اطراف ما، در اداره، در جامعه در سیاست و به خصوص در یک جامعه غیردموکراتیک اتفاق می افتد، دانایان قربانی نادانان قدرتمند و احمقان زورمند و تصمیم گیرنده می شوند.
کودکی که موافق با انتخاب بقیه افراد برای مسیر بازی نبود طرد شد و در آخر هم او قربانی این اتفاق گردید و هیچ کس برای او اشک نریخت.
کودکی که ریل از کار افتاده را برای بازی انتخاب کرده بود هرگز فکر نمی کرد که روزی مرگش اینگونه رقم بخورد.
اگرچه هر 4 کودک مکان نامناسبی را برای بازی انتخاب کرده بودند ولی آن کودک تنها قربانی تصمیم اشتباه آن 3 کودک دیگر که آگاهانه تصمیم به آن کار اشتباه گرفته بودند شد. اما با این تصمیم عجولانه نه تنها آن کودک بی گناه و عاقل جانش را از دست داد بلکه زندگی همه مسافران را نیز به خطر انداخت زیرا ریل از کار افتاده منجر به واژگون شدن قطار گردید و همه مسافران نیز قربانی این تصمیم شدند و نتیجه این تصمیم چیزی جز زنده ماندن 3 کودک احمق نبود.
مسافران قطار را می توان به عنوان تمامی کارمندان سازمان فرض کرد و گروه مدیران را همان کودکانی در نظر گرفت که می توانند سرنوشت سازمان (قطار) را تعیین کنند.
گاهی در نظر گرفتن منافع چند تن از مدیران که به اشتباه تصمیمی گرفته اند، منجر به از دست رفتن منافع کل سازمان خواهد شد و این همان قربانی کردن صدها نفر برای نجات این چند نفر است.
زندگی کاری همه مدیران پر است از تصمیم گیری های دشوار که با عدم اتخاذ تصمیمات صحیح به سبک مدیریتی، به پایان زندگی مدیریتی خود خواهید رسید.

"به یاد داشته باشید آنچه که درست است همیشه محبوب نیست... و آنچه که محبوب است همیشه حق نیست!"
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 12:45 توسط محمد حسين خدابخش| |

پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید.

او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد.
همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد.
او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند.
او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت:
دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام !




نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 12:43 توسط محمد حسين خدابخش| |

 

 همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسويه حساب کنم

 به او گفتم:بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق کرديم که ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟

- چهل روبل .

- نه من يادداشت کرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنيد.

شما دو ماه براي من کار کرديد.

- دو ماه و پنج روز

- دقيقاً دو ماه، من يادداشت کرده‌‌‌ام. که مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که مي‌‌‌‌‌دانيد يکشنبه‌‌‌ها مواظب «کوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد.

سه تعطيلي . . . «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌کرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد.

- سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم کنار. «کوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نکرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط «وانيا» و ديگر اين که سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد.

دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق کنيد. آن مرخصي‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و يک‌ ‌روبل، درسته؟

چشم چپ «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاک کرد و چيزي نگفت.

- و بعد، نزديک سال نو شما يک فنجان و نعلبکي شکستيد. دو روبل کسر کنيد .

فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا کاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي کنيم.

موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «کوليا » از يک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان

باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار کند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌کرديد. براي اين کار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد.

پس پنج تا ديگر کم مي‌‌کنيم.

در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد...

« يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم.

- امّا من يادداشت کرده‌‌‌ام .

- خيلي خوب شما، شايد …

- از چهل ويک بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند.

چشم‌‌‌هايش پر از اشک شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلک بيچاره !

- من فقط مقدار کمي گرفتم .

در حالي که صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بيشتر.

- ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، مي‌‌‌کنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . يکي و يکي..

- يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .

- به آهستگي گفت: متشکّرم!

- جا خوردم، در حالي که سخت عصباني شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

- پرسيدم: چرا گفتي متشکرم؟

- به خاطر پول.

- يعني تو متوجه نشدي دارم سرت کلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است که متشکّرم؟

- در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.

- آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يک حقه‌‌‌ي کثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاکت براي شما مرتب چيده شده.

ممکن است کسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟

ممکن است کسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟

لبخند تلخي به من زد که يعني بله، ممکن است.

بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را که برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم.

براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشکرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم:

در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود...

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 10:18 توسط محمد حسين خدابخش| |

اعتراف ميکنم بچه که بودم يه بار با آجر زدم تو سر يکي از بچه هاي اقوام , تا ببينم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها مي چرخه يا نه!!!!!

تازه هي چند بارم پشت سر هم اين کار و کردم , چون هر چي مي زدم اتفاقي نمي افتاد!!!!

 

اعتراف می کنم یه بار پسر همسایه چهارسالمونو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چطوری؟

دیدم بچهه تحویلم نگرفت باباهه خندید

اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چقد بزرگ شده!

مامان گفت نوید کیه؟

گفتم: پسر آقای ...

گفت اون اسمش پارساست اسم باباش نویده

 

چند روز پیش دختر خالم گوشیشو خونمون جا گذاشته بود ... بهش اس ام اس(!) زدم گوشیت جا گذاشتی!!!!!!!

 

بچه بودم از خواب که بیدار میشودم چشمام که قی‌ میکرد از مامانم می‌پرسیدم چرا چشمام صبح که از خواب پا میشم توش آشغاله؟ مامانم که خودش دلیلشو نمیدونست بهم میگفت پسرم چون روزا شیطونی میکنی‌ شبا شیطون میاد پی‌ پی‌ می‌کنه تو چشات منم یک شب تا صبح بیدار موندم تا ببینم شیطون کی‌ میاد پی پی کنه تو چشمام.... اسکل بودم

 

چند وقت پیش تو حیاط خونه سیگار میکشیدم که صدای باز شدن در حیاط اومد منم هول شدم سیگارو روی گوشیم خاموش کردم (!!) و بدترش اینکه بلافاصله گوشیو پرت کردم تو باغچه و سیگار خاموش موند تو دستم

 

اعتراف می‌کنم یه روز صبح جمعه بابام اومد بالا سرم منو بیدار کنه که برم نون بخرم منم خوابم سنگین بود ۲ بار صدام کرد بیدار نشدم بار سوم با پاش زد تو پشتم گفت سیا توله سگ پاشو برو نون بگیر منم فکر کردم داداشم هست گفتم *** خودت پاشو برو بگیر.......و من خیلی‌ خجالت کشیدم

 

در اقدامی شجاعانه اعتراف می کنم که از درس تنظیم خانواده افتادم . اونم فقط به این خاطر که در جواب سوال احمقانه استادم که بهم گفت مگه این کلاس جای خوابه ؟ خیلی صمیمی و خرم گفتم : بیخیال استاد . کی تا حالا 8 صبح خانوادش تنظیم شده !!!!!! کلاس رفت رو هوا استادم منو انداخت بیرون تا کم نیاورده باشه

 

اعتراف می‌کنم سر فینال جام جهانی‌ تا لحظه‌ای که اسپانیا گل زد فکر می‌کردم اسپانیا نارنجیه، هلند آبی‌، گل هم که زد کلی‌ لعنت فرستادم به هلند، بعد گل رو صفحه نوشت اسپانیا ۱ - هلند ۰ ، تازه فهمیدم کل بازی داشتم اشتباه فحش میدادم

 

عموم می خواست وام یکی از دوستاشو جور کنه زنگ زد به رییس بانک کلی صحبت کرد باهاش... حرفش که تموم شد اس ام اس داد به رفیقش که دهن رییس بانک رو ****** اشتباهی سند کرد واسه رییس بانکه!!!

 

یه بار با بچه ها بودیم یکی از دوستام رو بعد مدت ها دیدم و کلی ریش گذاشته بود

 :Dبا خنده بهش گفتم : علی این ** بازیا چیه ؟

 گفت پدرم فوت کرده

 :l گفتم تسلیت میگم

 

اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیومد تازه شاهکارم معلوم شد برای خانواده :دی

 

اعتراف میکنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یوهو مدیر عامل از تو اتاق خودش گفت: امیــــــــــــــــــر جووون...بلند گفتم جانم؟ گفت خیلی میخوامـــت....گفتم منم همینطور....گفت پیش ما نمیای؟؟؟؟ گفتم چرا..حمتاً..از پشت میزم بلند شدم برم تو اتاقش..به در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفن حرف میزنه با امیر دوستش

 و من از شدت ضایگی دیوارو گاز گرفتم....

 

اون زمان که از این نوشابه شیشه ای ها بود یه روز خواستم یه شیشه که اضافه اومده بود رو بذارم تو در یخچال دیدم بلنده جا نمیشه. درش آوردم یکمش رو خوردم دوباره گذاشتم، در کمال تعجب دیدم نه، بازم جا نمیشه

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 9:7 توسط محمد حسين خدابخش| |

اي خردمند عاقل و دانا
قصه اي نغز و تازه بر خوانا

گربه اي لاغر و مفنگي و خرد
رفت بهر شكار موشانا

از قضا راه به سوي مطبخ برد

مطبخ زاهدي مسلمانا

ديد آن جا به آشپزخانه

نعمت ايزدي فراوانا

يك طرف مرغ و ماهي و تيهو

يك طرف شامي و فسنجانا

ته ديگي خورشت قيمه پلو

توي تابه كباب بريانا

در تعجب ز مطبخ زاهد

آن ز دنياي دون گريزانا

آن چه گفت از بهشت با مردم

كرده در كنج خانه انبانا

دنباله این شعر را در ادامه مطلب مطالعه نمایید.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 10:8 توسط محمد حسين خدابخش| |

  دو روزه با دختره رفیق شدی، میپرسه فامیلیت چیه؟ میگی میخوای چی کار؟ میگه میخوام ببینم به اسم بچههامون که انتخاب کردم میاد یا نه!!

 

·        به راننده تاکسی میگم سیگارتو خاموش کن به دودش حساسیت دارم، برمیگرده میگه جوونای سن تو کراک میکشن تو به دود سیگار حساسی!!

 

·        هر روز تو دانشگاه میبینیم ۱۰۰ تا دختر مدرسه ای رو به صف کردن، معلمشونم جلو، آوردن بازدید از دانشگاه، مگه باغ وحشه اینا رو هر روز میارین بازدید!!

 

·        اینم از مجلس ختم، با کفش رفتیم با دمپایی برگشتیم!!

 

·        یارو رو آوردن تو تلویزیون، زیر اسمش نوشته: "کارشناس مسائل یمن"، من موندم این بنده خدا تو این ۴۰ سال از چه راهی نون در میآورده!!

 

·        پارسال همت مضاعف رو فقط عزرائیل فهمید، امسال هم جهاد اقتصادی رو فقط ربع سکه!!

 

·        قبلاً برق میرفت بابامون فحش رو میکشید به اداره برق، الان برق میره خوشحال هم میشه!!

 

·        خانومه ناراحت توی تاکسی: به فاصله چند روز هم شوهرم بهم خیانت کرد هم دوست پسرم!!

 

·        فدراسیون فوتبال فقط تو 6 ماه، نیم میلیارد تومن از فحاشی فوتبالیستها درآمد داشته. یعنی به عبارتی قیمت فحش از قیمت طلا زده بالاتر!!

 

·        طرف رفته خواستگاری، دختره بهش گفته شهید مورد علاقه شما کیه؟!!

 

·        واسه دوست دخترت شارژ می فرستی، بعد میگه تو بزنگ!!

 

·        واسه داداشمون رفتیم خواستگاری، ننه جون طرف در اومده میگه ۲۰۱۲ تا سکه مهریه به نیت المپیک لندن!!

 

·        هر بار که صفحه ی فیلترینگ رو دیدم یه صلوات فرستادم. مامانم میگه همینطور ادامه بدی جات تو بهشته!!

 

·        میگه به خدا راست میگم. طرف میگه نه، اگه راست میگی بگو به جون مامانم!!

 

·        یه عمر رفتیم سینما آخر نفهمیدیم دسته های صندلیش ماله خودمونه یا بغل دستیمون!!

 

·        ایران که هستیم توی سوپرمارکت دنبال جنس خارجی میگردیم، بعد خارج که میریم میافتیم دنبال جنس ایرانی!!

 

·        یارو گیتار الکتریک تو اتاقم دیده میگه تو هم شیطان پرست شدی!!

 

·        جشن میگیرن گوسفند میکشن، عزاداریه گوسفند میکشن، ماشین میخرن گوسفند میکشن، پسر اقدس خانوم رو ختنه میکنن گوسفند میکشن، بعد به گاوبازای اسپانیایی فحش میدن!!

 

·        برنامه احکام گذاشتن، ملت زنگ میزنن، یکی میگه من رکعت اول، توی رکوع یادم افتاد سجده نرفتم! حکمش چیه؟!!

 

·        سریال ستایش زنه به شوهرش میگه: باردارم! شوهره بجای اینکه بغلش کنه میره بیرون، رو به بقاله داد میزنه هووووراااا!!

 

·        طرف سوار اسب شده، عکسشو گذاشته فیس بوک، میگه اون بالاییه منم!!

 

·        تبلیغ پارک آبی نشون میدن یارو با شلوار لی و پیراهن مردونه سر میخوره رو سرسره های پارک آبی!!

 

·        رفتم سوپر مارکت میگم آقا کرم کارامل دارین؟ میگه کرم فقط ساویز داریم!!

 

·        سالای پیش جایزه بانک ملت یه منزل مسکونی بود، امسال شده ۶۰ لیتر بنزین، سال دیگه میشه یه شونه تخم مرغ، سال بعدشم دوتا تافتون یه بربری هم وسطش!!

 

·        غار علیصدر به قندیلاش معروفه، اونوقت ملت میرن قندیلاشو میکنن یادگاری میبرن با خودشون! یکی نیست بگه آخه با اون قندیل میخای چیکار کنی؟!!

 

·        میری از خودپرداز پول بگیری، رمزتو میزنی پول بر میداری، بار دوم کارتو میذاری، رمز رو اشتباه میزنی، یکی از پشت میگه: آقا رمزتو اشتباه زدیها!!

 

·        بابام نشسته یه میزگرد به زبون آلمانی میبینه، میگم مگه میفهمی چی میگن؟ میگه قیافه هاشونو که میبینم میفهمم در مورد چی حرف میزنن!!

 

·        سربازه اومده مقابل دبیرستان دخترونه کشیک بده مزاحمت ایجاد نشه، خودش چشمک میزنه به ملت! خدا هم که فقط نشسته با ابی چای مینوشه!!

 

·        رفتیم باغمون، دیدم جا نیست برای خودمون که بشینیم! اینجا ایران، گور بابات پی ام سی!!

 

·        بغل دستیمون توی هواپيما از اول تا آخر به اسلام فحش میداد، وسطهای پرواز هواپیما یه تکون خورد، گفت «يا ابالفضل»!!

 

·        خبرنگار رفته تو یه روستا سوال میکنه با یارانه تون چیکار کردین؟ مرده میگه: قبض هامونو پرداخت کردیم، چندتا قسط دادیم، شهریه دانشگاه دخترمو دادیم، یه تراکتور هم خریدیم! تازه یه مقداری هم پس انداز کردیم!!

 

·        پسورد اینترنت وایرلسم رو عوض کردم، همسایمون زنگ زده میگه پسوردتو عوض کردی؟ میگم نه! میگه آخه قبلاً شماره موبایلت بود، الان هرچی میزنم کانکت نمیشم!!

 

·        رفتم شلوار جین بخرم، اولی رو پرو کردم یه کم تنگ بود. فروشنده گفت: یه دوبار بپوشی جا باز می‌کنه! دومی رو پوشیدم یه کم گشاد بود. فروشنده گفت: چیزی نیست یه دو بار آب بخوره تنگ میشه!!

 

·        کاردار سوئیس رو احضار کردن که بره به آمریکا بگه چرا عربستان نیروهاشو فرستاده بحرین!!

 

·        میری آدامس اوربیت بخری، بقاله به جای بقیه پول، بهت آدامس شیک میده!!

 

·        یه تی شرت خریدم کلی مارک نایک روشه بعد رو یقه‌ش نوشته تولیدی برادران عباس‌پور!!

 

·        رفیقم زنگ زده میگه ویسکی سراغ نداری؟ میگم برای چی میخوای؟ میگه بابام امشب از کربلا میاد کلی مهمون داریم!!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 0:25 توسط محمد حسين خدابخش| |

امروز عصر در حالی که خسته و کوفته بعد از چهار روز از نمایشگاه به خانه به همراه خانواده ام برمی گشتیم در آخرین میدان منتهی به خانه مان سواری سمندی به صورت معکوس مسیر میدان را طی نموده و روبروی ماشین ما قرار گرفت. هرچه صبر کردیم که این آقای .... از این خلاف خود دست بردارد و برگردد و راه را باز نماید این اتفاق نیفتاد و مسیر روبروی ما هم چنان توسط این ماشین بسته ماند.

در ماشن نشستیم و صبر کردیم و به ۱۱۰ تلفن زدیم. چندین بار تماس گرفتیم اما هیچ ماشین پلیسی نیامد. بالاخره این مرد در یک اقدام ماشین خود را در میدان برعکس کرد و در جهت ماشین ما قرار گرفت و از پشت خود را به ماشین ما کوبید و بیرون آمد و فریاد زد ای وای از پشت به ماشین ما زدید.

در همین حین بعد از چند دقیقه ماشین پلیس رسید و شرح ماجرا را گفتم. مرد قسم می خورد که اصلاْ قضیه به این صورت نبوده است. پلیس حرفهای من را باور کرد و گفت به کلانتری برویم اما بهتر است پلیس راهنمایی رانندگی نیز بیاید. ۱۰ دقیقه ای صبر کردیم اما خبری نشد و پلیس به ما گفت بهتر است بروید چون این شخص پشتش حتما به جای گرمی وصل است.

اتفاق جالبی که در اینجا افتاد این بود که همه اطراف ما پر بود از رانندگان تاکسی خطی و کسانی که داشتند از هندوانه فروش دور میدان در ۲۰ متری ما درحال خرید بودند.

می دانید کجای این موضوع جالب بود؟

این مرد چند دقیقه قبل از اینکه ماشین رو برعکس کنه به کنار هندوانه فروش و رانندگان تاکسی رفته بود و احتمالاْ به آنان حرفی زده بود چون هندوانه فروش آمد و با لهجه ترکی اش گفت موضوع چیه؟ من نه ماشین برعکس دیدم نه تصادف.

یادم می آید قبلاْ وقتی بچه بودیم به ما می گفتند که مثلا رفتیم خونه فلان کسک نگی ما غذا خوردیما و ما در عین سادگی مان وقتی می رسیدیم در اولین کلام می گفتیم ما اصلاْ غذا نخوردیم.

به این مردم چه می شود گفت؟

به این هنداوانه فروش!!!!

به این راننده تاکسی چه بگوییم؟؟؟؟

به آن مرد خلافکار چه؟

پلیس خوبی بود. گفت تمام مملکت همینه. گفت به خدا می فهم چه می کشی و چه حسی داری اما به خدا ارزشش رو نداره. می خوای ببرمتون اما بیا و برو و من رفتم.

شاید من هم تبدیل شدم به آدمایی که مثل همه می بیین و می گذرن. می بینن که یه ظالم داره می زنه تو گوش یه عابر و ساکت می مونن. می بینن که توی میدون کاج داره یه نفر با زخمی که همین الان خورده داره جون می ده و حتی تکونی به خودشون نمی دن.

آره منم خفه شدم. خفه شدم و صدای فریادی رو که زدم حتی پلیسی که کنارم بود نشنید. شایدم اون هم خفه شده و صداش رو هیچ کس نمی شنوه.

مثل همه.

اینه مملکت عزیز ما.

بگین باید چه بکنیم؟

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 19:37 توسط محمد حسين خدابخش| |

 

وقتی تخم مرغ بوسیله یک نیرو از خارج میشکند، یک زندگی بپایان میرسد- وقتی تخم مرغ بوسیله نیروئی از داخل می کشند، یک زندگی آغاز میشود- تغییرات بزرگ همیشه از داخل انسان آغاز می شود.

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 16:48 توسط محمد حسين خدابخش| |

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته

رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشت …

در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :

مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!

خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :

عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!

نوه پوزخندی زد و بهش گفت :

تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!

مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست .

خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :

عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!

نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه

با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!

رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم

دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد

سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :

من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !

مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :

آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست

 

اما به نظر تمیزتر میاد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 23:30 توسط محمد حسين خدابخش| |

عارفی گوید
پاسخ چهار نفر مرا سخت تکان داد
اول مرد فاسدی از کنار من گذشت
و من گوشه ی لباسم را جمع کردم تا به او نخورد
او گفت:
ای شیخ خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود...


دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می رفت
به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی
گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟


سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت
گفتم این روشنایی را از کجا آورده ای؟
کودک شعله را فوت کرد
و آن را خاموش ساخت
و سپس گفت:
تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟


چهارم زنی بسیار زیبا
که در حال خشم از شوهرش شکایت می کرد
گفتم: اول رویت را بپوشان
بعد با من حرف بزن
گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم
چنان از خود بیخود شده ام
که از خود خبرم نیست
تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 10:21 توسط محمد حسين خدابخش| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ